چشمانت را ببند و دستان خداوند را بگیر زندگی با چشمان بسته زیباست!
درین شبها که هر آیینه ای با تصویر بیگانست
و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
تویی تنها که میخوانی
تویی تنها که میخوانی
رثاب قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که میفهمی
زبان رمز آواز چگور نا امیدان را
بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنود از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند
بمان تا دشت های روشن آیینه ها
گل ها چو باران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری که میگرید
به باغ مزدک و زرتست
تو عصیانی ترین خشمی که میجوشد
ز جام و ساغر خیام
درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد
و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی
پ.ن.........
در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکي از ده شهر نامطلوب جهان براي سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت هاي منحصر بفردي هم دارد که در هيچ جاي دنيا نظير ندارد:
1- تهران تنها شهري است که در آن مي توانيد وسط خيابانهاي آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن هاي لباس هاي مدل جديد برويد، در تاکسي نظرات سياسي تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما براي ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.
2- تهران تنها شهري است که در آن دو نفر روي دوچرخه مي نشينند، چهار نفر روي موتورسيکلت مي نشينند، شش نفر توي ماشين مي نشينند، ۲۵ نفر توي ميني بوس مي نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس مي شوند.
3- تهران تنها شهري است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد مي شوند، اتومبيل ها حتما روي خط عابر پياده توقف مي کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور مي کنند.
4- تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور مي کند.
5- در تهران از همه جاي ماشين ها صدا در مي آيد، جز از ضبط صوت آنها.
6- در تهران هيچ جاي زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه آن جاهايي که ديده نمي شود هم نگاه مي کنند.
7- همه در خيابان ها و پارک ها با صداي بلند با هم حرف مي زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.
8- تهران تنها شهري است در دنيا که همه صحنه هاي فيلمهاي بزن بزن را در خيابان هاي شهر مي توانيد ببينيد، اما تماشاي اين فيلمها در سينما ممنوع است.
9- مردم وقتي سوار تاکسي مي شوند طرفدار براندازي هستند، وقتي به مهماني مي روند اصلاح طلب مي شوند و وقتي راه پيمايي مي کنند محافظه کارند و وقتي سوار موتورسيکلت مي شوند راست افراطي مي شوند.
10- رانندگي در تهران مثل سياست ايران است، هرکسي هر کاري دلش بخواهد مي کند، اما همه چيز به کندي پيش مي رود.
11- ماشين ها در کوچه هاي تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت مي کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت مي کنند و در بزرگراهها پارک مي کنند تا راه باز شود.
12- و تهران تنها شهري است در دنيا که در شمال شهرمردم در سال ۲۰20 ميلادي زندگي مي کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجري قمري!!!!
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو كنی؟
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار
عظيمالجثهاى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
*****************************************
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، يکى از موهايم سفيد مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!
************************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه
بچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و
بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.
يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.
***********************************************
معلم داشت جريان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى اين که موضوع براى بچهها روشنتر
شود گفت بچهها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مىدانيد خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود.
بچهها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستادهام خون در پاهايم جمع نمىشود؟
يکى از بچهها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.
***********************************************
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته
بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيد
برداريد! خدا مواظب سيبهاست
۱كلا بچه ي درس خوني هستم و توي سال بيشتر وقتم رو براي درس خوندن ميذارم
۲تازه ساعت ۴ از مدرسه ميرسم
۳هميشه كلي كار و امتحان و پروژه داريم
۴اگه زياد به مانيتور نگاه كنم سردرد ميگيرم
۵فكر نميكنم وبم اونقدر طرفدار داشته باشه كه با يه روز درميون آپ كردنم اتفاقي بيوفته
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
کنار شن زار آفتابی سایه بار مار ا نواخت درتگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویا ها را سر بریدیم
ابري رسيد و ما يده فرو بستيم
ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ بر آمديم
آذرخشي فرود آمد و ما را در نيايش فرو ديد
لرزان گريستيم خندان گريستيم
دگباري فرو كوفت از درد همدلي بوديم
سياهي رفت سر به آسمان سوديم
در خور آسمان ها شديم
ساي را به دره رها كرديم لبخند را به فرخناي تهي فشانديم
سكوت ما به هم پيوست و ما ما شديم
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
آفتاب از چهره ي ما ترسيد
دريافتيم و خنده زديم
نهفتيم و سوختيم
هرچه بهم تر تنها تر
از ستيغ جدا شديم
من به خاك آمدم و بنده شدم
تو يالا رفتي و خدا شدي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد اي سبدهاتان پر خواب!سيب
آوردم سيب خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ
دور گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار
خواهم زد اي شبنم شبنم شبنم
رهگذر را خواهم گفت راستي را شب تاريك است
كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او
خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد
هرچه ديوار از جا برخواهم كند
رهزنان را خواهم گفت كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد دل ها را
باعشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست
خواب كودك را با زمزمه ي زنجر ها
بادبادكها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواه آمد پيش اسبان گاوان
علف سبز نوازش خواهم ريخت
ماديان تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
ما را هم خواهم گفت چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
پدرم هميشه ميگويد " اين خارجيها که الکي
خارجي نشدهاند، خيلي کارشان درست بوده که
توي خارج راهشان دادهاند" البته من هم
ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم
را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج
خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي
چيزها راجب به خارج ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در
آمريکا زندگي ميکند. براي همين هم پسر
همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد.
او ميگويد "در خارج آدمهاي قوي کشور را
اداره
ميکنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.
ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره
زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...
البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد
اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي
گذارند مدير بشود.
خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي
ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که
دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي
هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛
فقط برنامههاي
علمي آن را نگاه ميکنيم.
تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا
والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين
آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي
مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند
و بوس ميکنند.. اما در فيلمهاي ايراني حتا
زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم
مينشينند که به فکر بنده همين کارها باعث
شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و
نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار
مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً
اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش
نشان
ميدهد که از يک خانوادهي کارگري بوده اما
تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه
ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند.
پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق
را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور
بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما
نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر
خوب ميشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور
ميشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش ميشد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت
ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد.
ولي
سد افصوث و دريق که نميشود.
از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه
هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي
هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر
همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل
نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار
شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي
هم مهمتر است.
ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم.
مثلن پدرم هميشه به من ميگويد "تو به خر
گفتهاي زکي".
ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر
همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند
انگليسي
صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم
انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي
کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک
جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي
تعسف دارد.
اين بود انشاي من
آن ها فقط از (( فهمیدن )) تو می ترسند!
از تن تو - هر چقدر هم که قوی باشد - ترسی ندارند.
از گاو که گنده تر نمی شوی، می دوشندت!
از خر که قوی تر نمی شوی، بارت می کنند!
از اسب که دونده تر نمی شوی، سوارت می شوند!
اما آن ها فقط از (( فهمیدن )) تو می ترسند!!!
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
![]()
![]()
![]()
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
![]()
![]()
![]()
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
![]()
![]()
![]()
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
هیچ کس تنهایی ام را نفهمید.....
هیچ کس سرمای دستانم را حس نکرد........
هیچ کس نفهمید همیشه تظاهر به شاد بودن میکنم..........
شاید باید رفت..........
شاید باید در مه گم شد...........
شاید باید دوباره چشم ها را بست.......
یا شست........
شاید جور دیگر باید زیست........
جواب این است .........
جور دیگر باید زیست.........
كه اين بيچاره تازه اومده تو مدرسه اذيتش نكنين ما هم گفتيم باشه و رفتيم سالن اجتماعات كه بالا خره افطار كنيم
از فارسي برامون كباب گرفته بودن ولي من اصلا ميل نداشتم افطار كه تموم شد ديگه بابام اومده بود دنبالم از بچه ها خدافظي كردم
بعدشم رفتم از مديرمون به خاطر افطاري تشكر كردم
و دوييدم و سوار ماشين شدم تو راه ناظممون گفت خانوم خسروي چادرت كو؟
منم گفتم بي چادراومدم
اونم گفت برات مورد انضباطي مينويسم
منم تو دلم گفتم بنويس اينم روش![]()
پ.ن:مدرسه ي ما چادر اجباره
که چرا میگویند اسب حیوان نجیبیست
کبوتر زیباست؟
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه را باید شست
واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه ی مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیزی نوشت
حرف زد
نیلوفر کاشت
پ.ن:میدونم این شعر تکراریه اما من دوسش دارم و قسمت مورد علاقمو نوشتم
از مجري ماه عسل بدم مياد![]()
از افه هاي روشن فكرانه بدم مياد![]()
از بارون خوشم مياد![]()
از پياده روي خوشم مياد![]()
از م.مودب پور و امثال اين نويسنده ها بدم مياد![]()
از اسمم خوشم مياد(فريال)![]()
از احمد پوري خوشم مياد![]()
از مازيار فلاحي خوشم مياد![]()
از آلپاچينو خوشم مياد![]()
از براد پيت بدم مياد![]()
از فلسفه خوشم مياد![]()
از رياضي بدم مياد![]()
شايد مهم نباشه كه از چي خوشم مياد يا بدم مياد اما لازمه گاهي با خودم تكرار كنم