تبليغاتX
شرق بهشت

شرق بهشت

چشمانت را ببند و دستان خداوند را بگیر زندگی با چشمان بسته زیباست!

حرفای من

سلام دوستای خوبم یه مدتی نبودم اونم به خاطر یه مساله ی خصوصی بای تا یه مدتی من فعلا میرم اما باز برمیگردم دوستون دارم دعا کنین زودتر بتونم بیام خدمتتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:52  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

درین شبها

درین شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد

درین شبها که هر آیینه ای با تصویر بیگانست

و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

تویی تنها که میخوانی

تویی تنها که میخوانی

رثاب قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که میفهمی

زبان رمز آواز چگور نا امیدان را

بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی

بمان تا بشنود از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها

گل ها چو باران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند

تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام

تو بارانی ترین ابری که میگرید

به باغ مزدک و زرتست

تو عصیانی ترین خشمی که میجوشد

ز جام و ساغر خیام

درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد

و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را

درین آفاق ظلمانی

چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی

پ.ن.........

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:12  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکي از ده شهر نامطلوب جهان براي سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت هاي منحصر بفردي هم دارد که در هيچ جاي دنيا نظير ندارد:

 

1- تهران تنها شهري است که در آن مي توانيد وسط خيابانهاي آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن هاي لباس هاي مدل جديد برويد، در تاکسي نظرات سياسي تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما براي ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.

 

2- تهران تنها شهري است که در آن دو نفر روي دوچرخه مي نشينند، چهار نفر روي موتورسيکلت مي نشينند، شش نفر توي ماشين مي نشينند، ۲۵ نفر توي ميني بوس مي نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس مي شوند.

 

3- تهران تنها شهري است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد مي شوند، اتومبيل ها حتما روي خط عابر پياده توقف مي کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور مي کنند.

 

4- تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور مي کند.

 

5- در تهران از همه جاي ماشين ها صدا در مي آيد، جز از ضبط صوت آنها.

 

6- در تهران هيچ جاي زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه آن جاهايي که ديده نمي شود هم نگاه مي کنند.

 

7- همه در خيابان ها و پارک ها با صداي بلند با هم حرف مي زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.

 

8- تهران تنها شهري است در دنيا که همه صحنه هاي فيلمهاي بزن بزن را در خيابان هاي شهر مي توانيد ببينيد، اما تماشاي اين فيلمها در سينما ممنوع است.

 

9- مردم وقتي سوار تاکسي مي شوند طرفدار براندازي هستند، وقتي به مهماني مي روند اصلاح طلب مي شوند و وقتي راه پيمايي مي کنند محافظه کارند و وقتي سوار موتورسيکلت مي شوند راست افراطي مي شوند.

 

10- رانندگي در تهران مثل سياست ايران است، هرکسي هر کاري دلش بخواهد مي کند، اما همه چيز به کندي پيش مي رود.

 

11- ماشين ها در کوچه هاي تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت مي کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت مي کنند و در بزرگراهها پارک مي کنند تا راه باز شود.

 

12- و تهران تنها شهري است در دنيا که در شمال شهرمردم در سال ۲۰20 ميلادي زندگي مي کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجري قمري!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:20  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

خدا پرسید: پس  تو می خواهی  با من  گفتگو كنی؟

 

من در پاسخ گفتم : اگر وقت  دارید
 

خدا  خندید : وقت من بی نهایت است

 
در ذهنت چیست كه می خواهی از من  بپرسی؟


پرسیدم  : چه چیز بشر شما را

دعا،خدا،انسان،درد،نیایش،نیاز،احساس،عشق،نماز،بخشش،الهی،الله،گناه،گناهکار،نیازمند

 

سخت متعجب  می سازد؟

 
خدا پاسخ داد : كودكیشان


اینكه آنها از كودكی شان 

 

خسته می  شوند

 

عجله  دارند  كه بزرگ شوند
 

بعد دوباره پس از  مدتها آرزو می كنند

 

كه كودك باشند


اینكه آنها سلامتی خود  را 

 

ا ز دست  میدهند

 

تا پول به دست آورنددعا،خدا،انسان،درد،نیایش،نیاز،احساس،عشق،نماز،بخشش،الهی،الله،گناه،گناهکار،نیازمند


و بعد پولشان را از دست 

 

می دهند 

 

تا دوباره سلامتی  خود را به

 

دست بیاورند

اینكه با اضطراب به آینده می نگرند

 

و  حال را فراموش  می كنند

و بنابراین نه در حال زندگی 

 

می كنند

 

و نه در آینده

اینكه آنها به گونه ای زندگی می كنند

 

كه گویی هرگز نمی میرند


و به گونه ای می میرند كه

دعا،خدا،انسان،درد،نیایش،نیاز،احساس،عشق،نماز،بخشش،الهی،الله،گناه،گناهکار،نیازمند 

گویی هرگز زندگی  كرده اند


دست های خدا  دستانم را گرفت

برای مدتی سكوت كردیم

و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدر
 

می خواهی كدام درسهای زندگی

 

را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت : بیاموزند كه

 

آنها نمی توانند كسی را وادار كنند 

 

كه عاشقشان باشد

همه كاری  كه می  توانند بكنند اینست كه

 

اجازه دهند كه  خودشان دوست
 
دعا،خدا،انسان،درد،نیایش،نیاز،احساس،عشق،نماز،بخشش،الهی،الله،گناه،گناهکار،نیازمند

داشته باشند
 

بیاموزند  كه 

 

درست نیست كه خودشان را

 

با  دیگران مقایسه  كنند
 

بیاموزند كه

 

فقط چند ثانیه طول می كشد تا

 

زخم های عمیقی در قلب
 

آنان كه دوستشان داریم ایجاد  كنیم
 

اما سالها طول می كشد تا

 

این زخمها را التیام بخشیم
 

بیاموزند كه ثروتمند كسی نیست

 

كه بیشترین ها را دارد

كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد

 

بیاموزند كه انسانهایی هستند كه آنها را دوست دارند
 

فقط نمی دانند كه چگونه

 

احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند كه دو نفر می توانند

 

با هم به یك نقطه نگاه كنند اما آن را
 

متفاوت ببینند
دعا،خدا،انسان،درد،نیایش،نیاز،احساس،عشق،نماز،بخشش،الهی،الله،گناه،گناهکار،نیازمند

بیاموزند كه كافی نیست كه

 

فقط آنها دیگران را ببخشند
 

بلكه آنها باید خود را نیز ببخشند
 

من با خضوع گفتم : از شما

 

به خاطر این گفتگو متشكرم
 

آیا  چیز دیگری هست كه

 

دوست دارید فرزندانتان بدانند؟



خداوند لبخند  زد  و  گفت:

فقط اینكه  بدانند من همیشه اینجا هستم ...

 

 

دعا،خدا،انسان،درد،نیایش،نیاز،احساس،عشق،نماز،بخشش،الهی،الله،گناه،گناهکار،نیازمند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:30  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. 

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار 

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. 

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

*****************************************
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. 

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. 

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده! 

************************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه

بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. 

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و

بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. 

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

***********************************************
معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر

شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. 

بچه‌ها گفتند: بله 

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟ 

يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست. 

***********************************************
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته

بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. 

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد

برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:15  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

دل نوشته هاي من

خوب........امروزم كه رفتيم مدرسه خيلي خوش گذشت معلما هم هيچ كدوم عوض نشدن فقط معلم داستان نويسيمون رفتهمن با صبا و بقيه دوستام تو يه كلاس افتادمبرامون كلي جشنو از اين مسخره بازيا گرفتن خوب در كل خوب بود فقط يه خبره بد من به دلايل زير يك روز درميون ميتونم آپ كنماونم به دلايل زير:

۱كلا بچه ي درس خوني هستم و توي سال بيشتر وقتم رو براي درس خوندن ميذارم

۲تازه ساعت ۴ از مدرسه ميرسم

۳هميشه كلي كار و امتحان و پروژه داريم

۴اگه زياد به مانيتور نگاه كنم سردرد ميگيرم

۵فكر نميكنم وبم اونقدر طرفدار داشته باشه كه با يه روز درميون آپ كردنم اتفاقي بيوفته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:30  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

نیایش

نور را پیمودیم دشت را طلا در نوشتیم

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم

کنار شن زار آفتابی سایه بار مار ا نواخت درتگی کردیم

بر لب رود پهناور رمز رویا ها را سر بریدیم

ابري رسيد و ما يده فرو بستيم

ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ بر آمديم

آذرخشي فرود آمد و ما را در نيايش فرو ديد

لرزان گريستيم خندان گريستيم

دگباري فرو كوفت از درد همدلي بوديم

سياهي رفت سر به آسمان سوديم

در خور آسمان ها شديم

ساي را به دره رها كرديم لبخند را به فرخناي تهي فشانديم

سكوت ما به هم پيوست و ما ما شديم

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد

آفتاب از چهره ي ما ترسيد

دريافتيم و خنده زديم

نهفتيم و سوختيم

هرچه بهم تر تنها تر

از ستيغ جدا شديم

من به خاك آمدم و بنده شدم

تو يالا رفتي و خدا شدي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

دل نوشته های من

دیروز روز بدی بود شاید همه چیز در ظاهر خوب یا حتی عالی به نظر برسه اما باطنش این طور نبود صبح که بیدار شدم مثه همیشه رفتم و دوش گرفتم بعدش مثه همیشه رفتم صبحونه خودم و باز هم مثه همیشه رفتم کتاب خوندم اما دیروز فرق داشت چون تا لای کتابو باز کردم مامانم گفت حاضر شو خالت اینا میخوان به خاطر قبولی صبا تو دانشگاه ناهار بدن منم که مثه همیشه بی حوصله بودم رفتم و لباس پوشیدم یه کم هم آرایش کردمو بعر از اینکه حسابی خودم رو از عطر خفه کردم سوار ماشین شدم رستوران تو شهرک غربه پس قاعدتا زیاد طول نکشید تا به رستوران رسیدیم  من به خاطر کشایی که لای دندونامه هیچی نتونستم بخورم غذا که تموم شد با صبا رفتم هایپر مارکت یا همون هایپر استار البته نه تنهایی جون از این جا تا هایپر مارکت کلی راه وقتی رسیدیم مامانم اینا نشستن توی کافی شاپ  منو صبا هم همین طور بی هدف شروع کردیم به گشت زدن آخرشم فقط چند تا خودکار خریدیم!بعد دوباره برگشتیم خونه و منم مثه همیشه رفتم برنامه های بی سر و ته تلوزیون رو دیدم و بازم تقریبا مثه همیشه سردرد گرفتم و حالم به هم خورد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:41  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

وپیامی در راه

روزي

خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد اي سبدهاتان پر خواب!سيب

آوردم سيب خورشيد

خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد

زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد

كور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ

دور گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار

خواهم زد اي شبنم شبنم شبنم

رهگذر را خواهم گفت راستي را شب تاريك است

كهكشاني خواهم دادش

روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او

خواهم آويخت

هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد

هرچه ديوار از جا برخواهم كند

رهزنان را خواهم گفت كارواني آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد دل ها را

باعشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پيوست

خواب كودك را با زمزمه ي زنجر ها

بادبادكها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد

خواه آمد پيش اسبان گاوان

علف سبز نوازش خواهم ريخت

ماديان تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت

پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند

هر كلاغي را كاجي خواهم داد

ما را هم خواهم گفت چه شكوهي دارد غوك

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:34  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

دل نوشته های من

اول از همه یه سوال بلاگفا قاطی کرده یا کامپیوتر من؟دومین سوال چرا دوستان نظر نمیدین؟امروز رفتم دندان پزشکی که واسه ارتودنسی کش بندازم که جاتون خالی همین الان یکی از کشا رو خوردم!برگشتنه تو تاکسی نشسته بودم یه چیزی دیدم که به قول دوستان فکم حورد زمین کنارم یه خانوم ۳۰ یا ۳۵ ساله نشسته بود که داشتم از شدت تندی عطرش خفه میشدم!وسطای سید خندان بودیم که خانوم موبایلشو برداشت و شروع کردبه بلند بلند حرف زدن و خندید اونم در مورد چی؟ویلای شمالشون البته فکر نکنین من فضولم و داشتم به حرفای اون گوش میدادم اون زیادی بلند حرف میزد خلاصه بعد از یک ساعت حرف زدن در مورد خونه هاشو ویلا های شمالش خداحافظی کرد خداحافظی که چه عرض کنم با یه حالت بسیار لوسی گفت بای هانی همین طور داشت خودشو لوس میکرد که یهو گوشیش افتاد خم شدم بردارم که کمکش کرده باشم یهو دیدم روی صفحه ی موبایل چیزی نیست اصلا کسی به اون بیچاره زنگ نزده بود یه هوا دلم براش سوخت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها که الکي
 خارجي نشده‌اند، خيلي کارشان درست بوده که
 توي خارج راهشان داده‌اند" البته من هم
 مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم
 را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج
 خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي
 چيزها راجب به خارج مي‌دانم.
 تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در
 آمريکا زندگي مي‌کند. براي همين هم پسر
 همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد.
 او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي کشور را
 اداره
 مي‌کنند"
 مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.
 ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره
 زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...
 البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم
 اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد
 اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي
 گذارند مدير بشود.
 خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي
 ميل دينگ کار مي‌کنند. همين برج‌هايي که
 دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي
 هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
 ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛
 فقط برنامه‌هاي
 علمي آن را نگاه مي‌کنيم.
 تازه من کانال‌هاي ناجورش را قلف کرده‌ام تا
 والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين
 آمريکايي‌ها بر خلاف ما آدم‌هاي خيلي
 مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل مي‌کنند
 و بوس مي‌کنند.. اما در فيلم‌هاي ايراني حتا
 زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم
 مي‌نشينند که به فکر بنده همين کارها باعث
 شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
 در اينجا اصلن استعداد ما کفش نمي‌شود و
 نخبه‌هاي علمي کشور مجبور مي‌شوند فرار
 مغزها کنند. اما در خارج کفش مي‌شوند. مثلاً
 اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش
 نشان
 مي‌دهد که از يک خانواده‌ي کارگري بوده اما
 تا مي‌فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه
 مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌کند.
 پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق
 را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور
 بوديم شب‌ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
 من شنيده‌ام در خارج دموکراسي است. ولي ما
 نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي مي‌شد چقدر
 خوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور
 مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد.
 شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت
 مي‌کرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب مي‌‌شد.
 ولي
 سد افصوث و دريق که نمي‌شود.
از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه
هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي
 هفته‌اي يک روز را هم کلاً تعطيل کرده‌ايم.
 شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر
 همسايه‌مان شنيدم که در خارج جمعه‌ها تعطيل
 نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار
 شوم. اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي
 هم مهمتر است.
 ما ايراني‌ها ضاتن آي کيون پاييني داريم.
 مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر
 گفته‌اي زکي".
 ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر
 همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه بلدند
 انگليسي
 صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم
 انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي
 کلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يک
 جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي
 تعسف دارد.
 اين بود انشاي من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

آن ها فقط از (( فهمیدن )) تو می ترسند!

 

از تن تو - هر چقدر هم که قوی باشد - ترسی ندارند.

 

از گاو که گنده تر نمی شوی، می دوشندت!

 

از خر که قوی تر نمی شوی، بارت می کنند!

 

از اسب که دونده تر نمی شوی، سوارت می شوند!

 

اما آن ها فقط از (( فهمیدن )) تو می ترسند!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:43  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:3  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

دل نوشته های من

عصبی هستم هر وقت عصبی میشم سر درد میگیرم دیشب هم از اون شبایی بود که از شدت سر درد میخواستم بمیرم نمیدونم چرا ولی همش باید توضیح بدم از توضیح دادن متنفرم متنفرم از اینکه همیشه اپن مایند باشم بی خیال چیزی ندارم

هیچ کس تنهایی ام را نفهمید.....

هیچ کس سرمای دستانم را حس نکرد........

هیچ کس نفهمید همیشه تظاهر به شاد بودن میکنم..........

شاید باید رفت..........

شاید باید در مه گم شد...........

شاید باید دوباره چشم ها را بست.......

یا شست........

شاید جور دیگر باید زیست........

جواب این است .........

جور دیگر باید زیست.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:55  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:37  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

نسيم نفس خداست

بارش زيادي سنگين بود و سر بالايي زيادي سخت .دانه ي گندم روي شانه هاي نازكش سنگيني ميكرد .نفس نفس ميزد.اما كسي صداي نفس هايش رانميشنيد.كسي او را نميديد.دانه از رويشانه هاي كوچكش سر خورد و افتاد.خدا دانه ي گندم را فوت كرد مورچه ميدانست كه نسيم نفس خداست.مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشتو به خدا گفت گاهي يادم ميرود كه هستي كاشك بيشتر ميوزيدي.خدا گفت هميشه ميوزم نكند ديگر گمم كردي؟مورچه گفت اين منم كه گم ميشوم بس كه كوچكم بس كه نا چيز بس كه خورد نقطه اي كه بود و نبودش را كسي نميفهمد.خدا گفت اما نقطه ي سر آغاز هم خطيست.مورچه زير دانه ي گندمش گم شد و گفت من اما سر آغاز هيچم و ريزم و نديدني.خدا گفت چشمي كه سزاوار ديدن است ميبيند چشم هاي من هميشه بيناست مورچه اين را ميدانست اما شوق گفت و گو داشت.پس دوباره گفت زمينت بزرگ است و من ناچيز ترينم نبودنم را غمي نيست.خدا گفت اما اگر تو نباشي پس چه كسي دانه ي كوچك گندم را بر دوش بكشد؟و راه رقصيدن نسيم را در سينه ي خاك باز كند؟تو هستي و سهمي از بودن براي توست.در نبودنت كار اين كارخانه نا تمام است.مورچه خنديد و دانه ي گندم دوباره از دوشش افتاد خدا اانه را به سمتش هل داد.هيچ كس اما نميدانست در گوشه اي از خاك مورچه اي با خدا در حال گفتگوست.......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:24  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

دل نوشته هاي من

ديروز افطاري بد نبود اول كه رفتيم با بچه ها تو كلاس داشتيم حرف ميزديم كه يهو معلم زيستمون اومد و شروع كرد به دادن انواع نظريه ها در مورد آب و هوا و سياست و برنج محسن بعدش تازه اون داشت ميرفت كه يهو مشاورمون اومد و نيم ساعت هم مجبور شديم با اون سلام عليك كنيم از شانس بد منم كه معلم داستان نويسيمون نيومده بود و كلي خورد تو ذوق منتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com خلاصه صدامون كردن براي دعا خوندن ما هم كه رسما هيچي از اين عربي هايي كه بلغور ميشد نميفهميديم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comفقط هر چند وقت يه بار بايد يه چيزي رو تكرار ميكرديم دعا كه تموم شد يكي از بچه هاي سال اولي دست زد ما رو ميگيتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comابته به خدا من خيلي سعي كردم نخندم و از همه هم كمتر خنديدم ولي خوب مگه سرود بود كه آخرش دست زد؟مشاورمونم كلي دعوامون كرد تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

كه اين بيچاره تازه اومده تو مدرسه اذيتش نكنين ما هم گفتيم باشه و رفتيم سالن اجتماعات كه بالا خره افطار كنيمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comاز فارسي برامون كباب گرفته بودن ولي من اصلا ميل نداشتم افطار كه تموم شد ديگه بابام اومده بود دنبالم از بچه ها خدافظي كردم بعدشم رفتم از مديرمون به خاطر افطاري تشكر كردمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو دوييدم و سوار ماشين شدم تو راه ناظممون گفت خانوم خسروي چادرت كو؟تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمنم گفتم بي چادراومدماونم گفت برات مورد انضباطي مينويسمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمنم تو دلم گفتم بنويس اينم روشتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پ.ن:مدرسه ي ما چادر اجباره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:30  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

من نمیدانم

که چرا میگویند اسب حیوان نجیبیست

کبوتر زیباست؟

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه ی  مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیزی نوشت

حرف زد

نیلوفر کاشت

پ.ن:میدونم این شعر تکراریه اما من دوسش دارم و قسمت مورد علاقمو نوشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:7  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت اما من درخت نیستم نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.پرنده گفت من فرق انسانها و درختها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه میگیرم انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.پرنده گفت تو نمیدانی توی آسمان چه قدر جای تو خالیست.انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد اورد چیزی را که نمیدانست چیست.شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی.پرنده گفت غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن یادشان رفته درست است که پرواز برای یک پرنده ضروریست اما اگر تمرین نکند یادش میرود .پرنده این را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد نام این آبی بزرگ بالای رش روزی آسمان بود و چیزی شبیه دل تنگی توی دلش موج میزد.آن وقت خدا روی شانه های کوچک انسان دست گذاشتو گفت یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو اود اما تو آسمان را ندیدی راستی عزیزم بال هایت را کجا جا گذاشتی؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را حس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:58  توسط دختری از آن سوی بهشت  | 

حرفاي من

از شخصيت بهرام رادان خوشم مياد

از مجري ماه عسل بدم مياد

از افه هاي روشن فكرانه بدم مياد

از بارون خوشم مياد

از پياده روي خوشم مياد

از م.مودب پور و امثال اين نويسنده ها بدم مياد

از اسمم خوشم مياد(فريال)

از احمد پوري خوشم مياد

از مازيار فلاحي خوشم مياد

از آلپاچينو خوشم مياد

از براد پيت بدم مياد

از فلسفه خوشم مياد

از رياضي بدم مياد

شايد مهم نباشه كه از چي خوشم مياد يا بدم مياد اما لازمه گاهي با خودم تكرار كنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:48  توسط دختری از آن سوی بهشت  |